مجله اینترنتی فرهنگی روستای مازغ بالاشهرستان میناب |
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی، برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و ... در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین کره بگشای و گندم را بریز آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشوندنت دیگر چه بود پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.
تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه (مولانا) [ شنبه 95/8/1 ] [ 12:9 عصر ] [ اسحق رنجبری درویش ]
زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و... سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.
حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.» آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.
فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است. پس بهتر است از شایعه سازی دست برداری. [ شنبه 95/8/1 ] [ 12:7 عصر ] [ اسحق رنجبری درویش ]
آزوبلاگ عاشقانه های خداوندی دوباره پاک می شوم
می رسم به روشنی ... به آسمان تمام راه را دویده ام نفس زنان... برای با تو بودنم فقط تو را ستودنم تمام راه دویده ام دوان دوان به سوی تو جاودان بی کران... جان من? روان من ناتوان از ستودن تو است لیک?نیاز من نماز توست زکات من قلم زدن برای توست شورهای عاشقانه ای که شعر می شوند وصف اشتیاق قلب من برای توست تمام لحظه های من تمام ناب های من از آن تو قلم قلم ترانه ام برای تو تمام هست های من هر آنچه بر من هست هر آنچه کز تو از من است هر آنچه صرف فعل هستن من است... تمام آن فدای تو... (مهسا) (به پاس اولین نعمتی که پروردگارم بر من ارزانی داشت :حیات و بودن و هست یافتن) به مناسبت بهترین و برجسته ترین روز در زندگی هر انسان.روزی که شروع جاری شدن نعمت های خداوند بر بندگان هست.و من این روز(در واقع امروز) رو به خودم تبریک میگم و از خداوند هزاران بار ممنونم به خاطر هر آنچه که بر من ارزانی داشت.پروردگارم?خدایم قلم ناتوانم رو به حساب ناتوانی بنده ت بگذار... [ شنبه 95/8/1 ] [ 11:58 صبح ] [ اسحق رنجبری درویش ]
آزوبلاگ حرم خداوندی ![]()
در هشتم شوال سال 1344 هجری قمری قبرستان بقیع به عنوان مهمترین قبرستان اسلام به دست وهابیون تخریب شد. [ شنبه 95/8/1 ] [ 11:50 صبح ] [ اسحق رنجبری درویش ]
|
|
[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |