مجله اینترنتی فرهنگی روستای مازغ بالاشهرستان میناب
در لحظه زندگی کنید.
نظرات 0 

موهبتهای خود را شمارش کنید نه مشکلاتتان را.
در لحظه زندگی کنید.
به عزیزانتان بگویید دوستت دارم.
بخشنده باشید نه گیرنده.
در هر چیزی و هر کسی خوبی‌ها را جست‌و‌جو کنید.
هر روز دعا کنید.
هر روز حداقل یک کار خوب انجام دهید.
در زندگی اولویت داشته باشید.
اجازه ندهید مسائل کوچک و خیالی شما را آزار دهد.
عادت "همین الآن انجامش بده" را تمرین کن.
زندگی‌تان را با افرادی که انرژی مثبت دارند پر کنید
خندیدن و گریه کردن را بیاموزید.
لبخند بزنید تا دنیا به شما لبخند بزند.
از هیچ چیز یا هیچ کس غیر خدا نترسید.
در سختی‌ها به خدا توکل کنید. 

[ یکشنبه 95/8/2 ] [ 9:4 صبح ] [ اسحق رنجبری درویش ]
افسران - السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (علیه السلام)

بهر حاجات اگر دست دعا برخیزد
دلبری هست به هر حال به پا برخیزد ...

لطف آقای خراسان ز همه بیشتر است
هر زمان از دلِ پُر درد صدا برخیزد ...

آه در سینه ی عشاق به هم مرتبطند
وقت نقاره زدن ناله ی ما برخیزد ...


[ شنبه 95/8/1 ] [ 11:9 عصر ] [ اسحق رنجبری درویش ]

قیمت چشم و گوش و دست و پا…

یکى، در پیش بزرگى از فقر خود شکایت میکرد و سخت مینالید . گفت: خواهى که ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته که نه . دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمی‏کنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه میکنى؟
گفت: نه .
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز .


گفت: پس هم اکنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شکایت دارى و گله می‏کنى؟!بلکه تو حاضر نخواهى بود که حال خویش را با حال بسیارى از مردمان عوض کنى و خود را خوش‏تر و خوش بخت‏تر از بسیارى از انسان‏هاى اطراف خود میبینى . پس آنچه تو را داده‏اند، بسى بیش‏تر از آن است که دیگران را داده‏اند و تو هنوز شکر این همه را به جاى نیاورده، خواهان نعمت بیش‏ترى هستى!

برگرفته از: امام محمد غزالی، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 380


[ شنبه 95/8/1 ] [ 10:55 عصر ] [ اسحق رنجبری درویش ]
3 حکایت زیبا از گلستان سعدی

حکایت اول:

 

دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت . عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد . پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی . گفت : ای برادر ، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون . که در حدیث نبوی (ص) آمده : العلماء ورثـه الانبیاء
من آن مورم که در پایَم بمالند — نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گزارم — که زور مردم آزاری ندارم ؟

 

حکایت دوم:

 

یکی از حکما را شنیدم که می گفت : هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آ«کسی که چون دیگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند .

سخن را سر است اى خداوند و بن

 میاور سخن در میان سخن

 خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش

 نگوید سخن تا نبیند خموش

 

حکایت سوم:

 

منجّمی به خانه درآمد ، یکی مرد غریبه را دید که با زن او  نشسته است . فریاد و فغان کرد و دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب به پا خاست . حکیمی که در حال گذر بود گفت :

تو بر اوج فلک چه دانی چیست — که ندانی که در سرایت کیست ؟

 

 

 

  تهیه و تنظیم : تفریح و سرگرمی تالاب


[ شنبه 95/8/1 ] [ 10:34 عصر ] [ اسحق رنجبری درویش ]

روزی بازرگان  موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه  شد خانه و مغازه اش در غیاب  او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش  همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است.

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ نه.....

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت:

" خدایا! می خواهی که اکنون چه کنم؟ "

 

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود:

 

مغازه ام سوختاما ایمانم نسوخته است! فردا شروع به کار خواهم کرد!


[ شنبه 95/8/1 ] [ 12:12 عصر ] [ اسحق رنجبری درویش ]
<   <<   6   7   8      >
درباره وبلاگ
موضوعات وب
امکانات وب
بازدید امروز: 24
بازدید دیروز: 37
کل بازدیدها: 139998