مجله اینترنتی فرهنگی روستای مازغ بالاشهرستان میناب |
نظرات 0 | ![]() در لحظه زندگی کنید. به عزیزانتان بگویید دوستت دارم. بخشنده باشید نه گیرنده. در هر چیزی و هر کسی خوبیها را جستوجو کنید. هر روز دعا کنید. هر روز حداقل یک کار خوب انجام دهید. در زندگی اولویت داشته باشید. اجازه ندهید مسائل کوچک و خیالی شما را آزار دهد. عادت "همین الآن انجامش بده" را تمرین کن. زندگیتان را با افرادی که انرژی مثبت دارند پر کنید خندیدن و گریه کردن را بیاموزید. لبخند بزنید تا دنیا به شما لبخند بزند. از هیچ چیز یا هیچ کس غیر خدا نترسید. در سختیها به خدا توکل کنید. [ یکشنبه 95/8/2 ] [ 9:4 صبح ] [ اسحق رنجبری درویش ]
بهر حاجات اگر دست دعا برخیزد [ شنبه 95/8/1 ] [ 11:9 عصر ] [ اسحق رنجبری درویش ]
قیمت چشم و گوش و دست و پا… یکى، در پیش بزرگى از فقر خود شکایت میکرد و سخت مینالید . گفت: خواهى که ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته که نه . دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمیکنم.
برگرفته از: امام محمد غزالی، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 380 [ شنبه 95/8/1 ] [ 10:55 عصر ] [ اسحق رنجبری درویش ]
مجموعه : حکایت های جالب
![]() حکایت اول:
دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت . عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد . پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی . گفت : ای برادر ، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون . که در حدیث نبوی (ص) آمده : العلماء ورثـه الانبیاء
حکایت دوم:
یکی از حکما را شنیدم که می گفت : هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آ«کسی که چون دیگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند . سخن را سر است اى خداوند و بن میاور سخن در میان سخن خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش
حکایت سوم:
منجّمی به خانه درآمد ، یکی مرد غریبه را دید که با زن او نشسته است . فریاد و فغان کرد و دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب به پا خاست . حکیمی که در حال گذر بود گفت : تو بر اوج فلک چه دانی چیست — که ندانی که در سرایت کیست ؟
[ شنبه 95/8/1 ] [ 10:34 عصر ] [ اسحق رنجبری درویش ]
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است. او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: " خدایا! می خواهی که اکنون چه کنم؟ "
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود:
مغازه ام سوخت! اما ایمانم نسوخته است! فردا شروع به کار خواهم کرد! [ شنبه 95/8/1 ] [ 12:12 عصر ] [ اسحق رنجبری درویش ]
|
|
[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |