شیرم اما روبهان یال و دمم را برده اند کشوری که اشغالگرها مردمم رابرده اند آب ازمن، خاک ازمن، کندنِ جان ازمن است دیرجنبیدم، کلاغان گندمم را برده اند مستِ عشق دوست بودم، اعتمادم نابجا عده ای عاقل نما جام و خُمَم را برده اند گفته اند هرچیزهستم بخت وتقدیرِمن است آبرویِ بختِ دستِ چندُمم را برده اند ازسرِ ترس وصبوری، ازحیا وخوبی ام... ظالمان آن حقِّ درهرجا گُمَم رابرده اند